تذكر: اگر لطف كرديد و اين مطلب رو خونديد، لطفاً تمام آموزهاي مذهبي، از هر مذهبي، رو به كنار بگذاريد. ممنونم.
موفق باشيد.
اين پستم ديگه واقعاً هيچ ارتباطي به پستهاي ديگه نداره!!!
همونطور كه توي عنوان وبلاگ هم گفتم، اينجا همه چيز مي نويسم؛ بستگي داره اون روز حس و حالم چطور باشه...
و امروز: دوست داشتن زيباست...
اين قضيه واقعاً واسه من بدجوري عجيب غريبه!! از خيلي از پسرا و آقايون ميشنوم كه نبايد ديگه كسي رو دوس داشت و نبايد ديگه به كسي بها داد فقط بايد مدتي تفريح كرد و بعد باباي!
متأسفانه از خانمها هم اين حرف رو زياد مي شنوم
اما آيا واقعاً اينطوريه؟!
به نظر من دوست داشتن يه چيزيه كه توي ذات بشر هست و كاملاً غريزي و بدون هيچ دليلي. درست مثل نفس كشيدن كه بدون هيچ دليلي به صورت غريزي انجام ميشه، دوست داشتن هم بايد همه جا و هميشه وجود داشته باشه و بدون هيچ دليلي ما آدمها همديگر رو دوست بداريم.
اما نكته همينجاست دقيقاً: اينكه هر كسي بخواد بقيه رو بدون هيچ دليلي دوست داشته باشه، براي بسياري از ما، يعني بايد بگم براي بيشتر از 95% ما اينكه بخوايم آدما رو دوس داشته باشيم بدون هيچ دليلي، بدون اينكه هيچ سودي بهمون برسونن، قابل درك نيست.
به نظر من مشكل اينجاست كه ما ياد نگرفتيم توي روابطمون آدمارو همونجوري كه هستن ببينيم و همه رو هم با يه چشم. يعني ياد نگرفتيم در قضاوت درمورد آدما عادل باشيم. اگر كه چنين عدالتي داشته باشيم، اينكه همه رو يه جور ببينيم و در مورد همه همونطور كه هستن قضاوت كنيم نه اونطوري كه بايد باشن به نظم ما، نتيجه اين ميشه كه ميتونيم همه رو دوست داشته باشيم چون كه فقط انسان هستن و وقتي كه بتونيم همه رو دوست داشته باشيم چون كه انسان هستن، چون كه فقط يه انسانه مخاطبمون، ميتونيم بگيم عاشق واقعي هستيم. پس ميشه همچين تعريفي از عشق داد: خواستن موفقيت همه به يه اندازه.
اما تعارض بزرگ
مشكل بزرگ توي لغت عشق هست. وقتي اين لغت رو به كار ميبريم، معمولاً زنجيره اي از وابستگيها مياد جلوي چشممون كه خوب اگه قرار باشه عاشق همه باشيم و در نتيجه اين زنجيره رو هم در نظر داشته باشيم، ديگه نميشه گفت كه چه اتفاقي ميفته!! ميشيم يه آدمي كه به همه آدمها وابسته هست.
وابستگي به خودي خود مشكلات بسياري به وجود مياره: فردي كه وابسته كسي يا چيز ديگه هست، قدرت انجام صحيح هيچ كاري رو نداره، چرا كه نميتونه درست تصميم بگيره، چون فكرش هميشه مشغول چيزه ديگه ايه... حالا حساب كنيد يه نفر به همه آدمها وابسته شه؛ البته اگه اين كار شدني باشه!!
پس مشكل توي تعريفي هست كه ما از عشق داريم. اوج عشق حقيقي، آزاديه. آزادي از همه چيز، مرحله غائي آزادي كه در اون هيچ وابستگي به هيچ كس و هيچ چيزي وجود نداره.
با اين تفاسير اگر كه ياد بگيريم همه رو با يه چشم ببينيم (عادل باشيم) ميتونيم عاشق بشيم و اگر كه ياد بگيريم احساساتمون رو مديريت كنيم، ميتونيم آزاد باشيم.
يعني دو گام اصلي تا آزادي وجود داره: اول عادل بودن و بعد عاشق بودن. عدالت داشتن و عاشق حقيقي بودن.
اما يه مسأله خيلي بزرگ همينه كه بتونيم احساساتمون رو مديريت كنيم، اينكه وابسته كسي نشيم. ببينيد به نظر من ما بين كسايي كه دوستشون داريم دست به انتخاب كسي مي زنيم كه احساس ميكنيم ميتونيم باهاش كنار بيايم. در طول رابطه با اون نقاط مشتركي پيدا مي كنيم كه اين باعث ميشه رابطمون عميق و عميق تر بشه. و وابستگي از همينجاها شروع ميشه؛ يعني اگه در زمان پيدا كردن همين نقاط اشتراك، نتونيم احساساتمون رو مديريت كنيم، وابسته فرد ميشيم و اين يعني شروع سقوط ... .
به نظر خودمون عاشق شديم اما در واقع هيچ اتفاقي نيافتاده به جز نوعي اعتياد به يك آدم كه خوب نتيجه ي اونم معلومه: سقوط و تباهي.
پس بعد از اينكه فردي رو از بين انسانها انتخاب كرديم كه احساس ميكرديم مناسبمونه، در گام بعدي بايد به دنبال نقاط اشتراكي بگرديم كه بتونه در پايدار كردن رابطه كمكمون كنه و پس از پيدا كردن نقاط اشتراك، به حساس ترين جاي رابطه ميرسيم يعني مديريت احساسات و اگر اين رو بتونيم پياده كنيم، رابطه اي ايجاد كرديم كه دقيقاً توش احساس و عشق هست و طرفين رو به سوي موفقيت سوق ميده... .
اما قطعاً خيليا با خودشون ميگن اين ديوونگيه محضه كه چنين كاري انجام بديم. به هيچ كس نبايد اعتماد كرد و از اينجور حرفا...
مشكل توي اين ذهنيت به نظر من از اينجا نشأت ميگيره كه ما معتقديم همه بدند، مگه اينكه خلافش ثابت بشه در حاليكه من به شخصه معتقدم: همه خوبند مگه اينكه خلافش ثابت بشه. با اين حساب ديدن همه با يه چشم و دوست داشتن همه كاملاً حل ميشه... .
پس همه خوبند مگه اينكه خلافش ثابت بشه.
آخرين نكته
آخرين مطلبي كه ميخوام توي اين پست بگم، اينه كه من دو گام اصلي در نظر گرفتم براي رسيدن به آزادي حقيقي كه در واقع توي تعريف من آزادي يك حالت ذهني بود كه هيچ جوري قابل سلب نيست. اما بعد از رسيدن به آزادي چه اتفاقي ميفته؟ من فك ميكنم اين طور باشه: ما دو گام داشتيم تا آزادي و شايد رسيديم به آزادي، اما گام بعدي اينه كه با استفاده از دو گام اول و آزادي به انسانيت برسيم. اما آيا ميشه رسيد؟
به نظر من نه، چون هيچ چيز 100% وجود نداره و هرگز نميشه به كمال مطلق دست پيدا كرد... .
پس ميبينيم كه دوست داشتن زيباست و توي ذات ما و مقدمه پيشرفت و كمال ما
تذكر: اگر لطف كرديد و اين مطلب رو خونديد، لطفاً تمام آموزهاي مذهبي، از هر مذهبي، رو به كنار بگذاريد. ممنونم.
موفق باشيد.
موفق باشيد.
اين پستم ديگه واقعاً هيچ ارتباطي به پستهاي ديگه نداره!!!
همونطور كه توي عنوان وبلاگ هم گفتم، اينجا همه چيز مي نويسم؛ بستگي داره اون روز حس و حالم چطور باشه...
و امروز: دوست داشتن زيباست...
اين قضيه واقعاً واسه من بدجوري عجيب غريبه!! از خيلي از پسرا و آقايون ميشنوم كه نبايد ديگه كسي رو دوس داشت و نبايد ديگه به كسي بها داد فقط بايد مدتي تفريح كرد و بعد باباي!
متأسفانه از خانمها هم اين حرف رو زياد مي شنوم
اما آيا واقعاً اينطوريه؟!
به نظر من دوست داشتن يه چيزيه كه توي ذات بشر هست و كاملاً غريزي و بدون هيچ دليلي. درست مثل نفس كشيدن كه بدون هيچ دليلي به صورت غريزي انجام ميشه، دوست داشتن هم بايد همه جا و هميشه وجود داشته باشه و بدون هيچ دليلي ما آدمها همديگر رو دوست بداريم.
اما نكته همينجاست دقيقاً: اينكه هر كسي بخواد بقيه رو بدون هيچ دليلي دوست داشته باشه، براي بسياري از ما، يعني بايد بگم براي بيشتر از 95% ما اينكه بخوايم آدما رو دوس داشته باشيم بدون هيچ دليلي، بدون اينكه هيچ سودي بهمون برسونن، قابل درك نيست.
به نظر من مشكل اينجاست كه ما ياد نگرفتيم توي روابطمون آدمارو همونجوري كه هستن ببينيم و همه رو هم با يه چشم. يعني ياد نگرفتيم در قضاوت درمورد آدما عادل باشيم. اگر كه چنين عدالتي داشته باشيم، اينكه همه رو يه جور ببينيم و در مورد همه همونطور كه هستن قضاوت كنيم نه اونطوري كه بايد باشن به نظم ما، نتيجه اين ميشه كه ميتونيم همه رو دوست داشته باشيم چون كه فقط انسان هستن و وقتي كه بتونيم همه رو دوست داشته باشيم چون كه انسان هستن، چون كه فقط يه انسانه مخاطبمون، ميتونيم بگيم عاشق واقعي هستيم. پس ميشه همچين تعريفي از عشق داد: خواستن موفقيت همه به يه اندازه.
اما تعارض بزرگ
مشكل بزرگ توي لغت عشق هست. وقتي اين لغت رو به كار ميبريم، معمولاً زنجيره اي از وابستگيها مياد جلوي چشممون كه خوب اگه قرار باشه عاشق همه باشيم و در نتيجه اين زنجيره رو هم در نظر داشته باشيم، ديگه نميشه گفت كه چه اتفاقي ميفته!! ميشيم يه آدمي كه به همه آدمها وابسته هست.
وابستگي به خودي خود مشكلات بسياري به وجود مياره: فردي كه وابسته كسي يا چيز ديگه هست، قدرت انجام صحيح هيچ كاري رو نداره، چرا كه نميتونه درست تصميم بگيره، چون فكرش هميشه مشغول چيزه ديگه ايه... حالا حساب كنيد يه نفر به همه آدمها وابسته شه؛ البته اگه اين كار شدني باشه!!
پس مشكل توي تعريفي هست كه ما از عشق داريم. اوج عشق حقيقي، آزاديه. آزادي از همه چيز، مرحله غائي آزادي كه در اون هيچ وابستگي به هيچ كس و هيچ چيزي وجود نداره.
با اين تفاسير اگر كه ياد بگيريم همه رو با يه چشم ببينيم (عادل باشيم) ميتونيم عاشق بشيم و اگر كه ياد بگيريم احساساتمون رو مديريت كنيم، ميتونيم آزاد باشيم.
يعني دو گام اصلي تا آزادي وجود داره: اول عادل بودن و بعد عاشق بودن. عدالت داشتن و عاشق حقيقي بودن.
اما يه مسأله خيلي بزرگ همينه كه بتونيم احساساتمون رو مديريت كنيم، اينكه وابسته كسي نشيم. ببينيد به نظر من ما بين كسايي كه دوستشون داريم دست به انتخاب كسي مي زنيم كه احساس ميكنيم ميتونيم باهاش كنار بيايم. در طول رابطه با اون نقاط مشتركي پيدا مي كنيم كه اين باعث ميشه رابطمون عميق و عميق تر بشه. و وابستگي از همينجاها شروع ميشه؛ يعني اگه در زمان پيدا كردن همين نقاط اشتراك، نتونيم احساساتمون رو مديريت كنيم، وابسته فرد ميشيم و اين يعني شروع سقوط ... .
به نظر خودمون عاشق شديم اما در واقع هيچ اتفاقي نيافتاده به جز نوعي اعتياد به يك آدم كه خوب نتيجه ي اونم معلومه: سقوط و تباهي.
پس بعد از اينكه فردي رو از بين انسانها انتخاب كرديم كه احساس ميكرديم مناسبمونه، در گام بعدي بايد به دنبال نقاط اشتراكي بگرديم كه بتونه در پايدار كردن رابطه كمكمون كنه و پس از پيدا كردن نقاط اشتراك، به حساس ترين جاي رابطه ميرسيم يعني مديريت احساسات و اگر اين رو بتونيم پياده كنيم، رابطه اي ايجاد كرديم كه دقيقاً توش احساس و عشق هست و طرفين رو به سوي موفقيت سوق ميده... .
اما قطعاً خيليا با خودشون ميگن اين ديوونگيه محضه كه چنين كاري انجام بديم. به هيچ كس نبايد اعتماد كرد و از اينجور حرفا...
مشكل توي اين ذهنيت به نظر من از اينجا نشأت ميگيره كه ما معتقديم همه بدند، مگه اينكه خلافش ثابت بشه در حاليكه من به شخصه معتقدم: همه خوبند مگه اينكه خلافش ثابت بشه. با اين حساب ديدن همه با يه چشم و دوست داشتن همه كاملاً حل ميشه... .
پس همه خوبند مگه اينكه خلافش ثابت بشه.
آخرين نكته
آخرين مطلبي كه ميخوام توي اين پست بگم، اينه كه من دو گام اصلي در نظر گرفتم براي رسيدن به آزادي حقيقي كه در واقع توي تعريف من آزادي يك حالت ذهني بود كه هيچ جوري قابل سلب نيست. اما بعد از رسيدن به آزادي چه اتفاقي ميفته؟ من فك ميكنم اين طور باشه: ما دو گام داشتيم تا آزادي و شايد رسيديم به آزادي، اما گام بعدي اينه كه با استفاده از دو گام اول و آزادي به انسانيت برسيم. اما آيا ميشه رسيد؟
به نظر من نه، چون هيچ چيز 100% وجود نداره و هرگز نميشه به كمال مطلق دست پيدا كرد... .
پس ميبينيم كه دوست داشتن زيباست و توي ذات ما و مقدمه پيشرفت و كمال ما
تذكر: اگر لطف كرديد و اين مطلب رو خونديد، لطفاً تمام آموزهاي مذهبي، از هر مذهبي، رو به كنار بگذاريد. ممنونم.
موفق باشيد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر